آموزش ریخته گری با سیلیکون

آقای محمود احمدی خواستار  آموزش تزریق مواد با قالب های سلیکونی شده اند  آشنایی  با ایشان  از انجا ناشی می شود که چند سال پیش  ساراول در حال خرید یک دستگاه تزریق پولی یورتان بود ایشان  جهت بازدید به محل ساخت آمده بودند . 

البته علاقه آقای احمدی به اینگونه مباحث متاثر از پبشینه ای است که هم اکنون در ان مشغول به کار می باشند.

 با تشکر بسیار از القابی که  نثار مدیریت این وبلاگ نموده اند به پاس  لطف  این بزرگوار  و همچنین  تعدادی از خوانندگان که از طریق ایمیل  درخواست هایی در این خصوص  داشته اند    بر آن شدم تا با تجرابی که در این راه اندوخته شده این آموزش را  ابتدا در  سطح مقدماتی  و  سپس در صورت  تمایل خوانندگان اقدام  به آموزش حرفه ای این رشته  به نمایم .



آمورش مقدماتی

سلیکون چیست 

از مباحث پیچیده انواع و کاربرد های سیلیکون حود را می رهانیم و به این اکتفا می کنیم که در اینجا  به شرح و آموزش سیلیکونی می پردازسم که با آن قالب ساخته  می شود و با رزین ها و یا مواد کانی اقدام به ساخت قطعات و یا تمثال غیره می گردد . 




1-    قطعه ای که ما قصد تولید ان را داریم  (به صورت نمونه در نزد ما موجود است ما ان را خلق نکرده ایدم )

ابعاد قظعه  100*50  میلیمتر   = قطر 100 ---  ارتفاع  50




ادامه مطلب >

هرچند که جناب آقای محمود احمدی خود در این رشته استاد هستند اما گاهی پیش می آید که اساتید نیز مطالبی را در زمره تجارب خود ندارند که می توانند با مطالعه از این سو و آن سو سطخ  دانش خود ارتقا دهند.


امام هشتم

میلاد امام هشتم شیعیان امام رضا(ع) برهمه شما عزیزان مبارک باد.

امیر عباس

امیر عباس گاهی به این وبلاگ سر میزند و گاهی هم ایمیل میفرستد در هر بازدید چند بیت شعر نیر اعطا می کند

دستش درد نکند

اما چند وقتی است سوزنش گیر کرده و دائم شعر مرداب را ارسال می کند به نطرم این شعر در وجودش رخنه کرده

سالها پیش برای اولین بار حسن شمایی زاده این شغر را خواند ترانه سرای ان را به خاطر ندارم اما شعر قشنگی است ان هم به خاطر امیر عباس نازنین


میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیام راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند


توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون


خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم


هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد

شن جامو پر می کنه که میاره دست باد


یادم می آید برای اولین بار شعری به نام اوهام ارسال کردی  که این شعر را به یاد خاطرات تلخ که از روزگار به صندوق پستی ارسال کردی مدتها از تو خبری نبود می پنداشتم که به راستی د ر همان اتشی که می گفتی شعله ور شد با ارسال دو باره شعر مرداب معلوم شد که نه با با هنوز هستی و به میمنت این بوئنت شعری را که قبلا برای مردان ساراول ارسال کرده بودی در اینجا میگذارم  تا نگویی بی .....



بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد

آنچه از عشق کشید این دل من ٬که نکشید
وانچه در آتش کرد این دل من ٬عود نکرد

گفتم : ”این بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟“
گفت دلبر که: ”بلی کرد ! ولی زود نکرد! “

گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانست
دل رنـجـور مـــرا چارهء بهـــبـــود نکرد

جانم از غمزهء تیر افکن تو خسته نشد
زانکه جز زلف خوشت را زره و خود نکرد

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد


اگر برایم بنویسی که این آه و سوختن از چه فراقی سرچشمه می گیرد شعر موسا طاهری را که میدانم به خوبی میشناسیش برایت ارسال می کنم
تا دیداری دیگر
جق یاور همه .