دو تا مرع عشق داشتم توی یک تصمیم آنی یک روز به سرم زد و یک قفس بزرگ و قشنگ براشون ساختم تا به قولی حالشو ببرن.
روز های اول از وسعت آشیانه جدید زیاد خوششون نمی آمد چون نزدیک به سال می شد که در یک قفس سی در سی زندگی کرده بودند حالا با وضعیت جذید دایم می رفتن یه گوشه کنج قفس می نشستند زیاد این ور اون ور نمی رفتن ولی رفته رفته به آشیانه جدید عادت کردن و شدن یه جفت پرنده قفسی بزرگ
بعد از گذشت چهار الی پنج ماه قد و دم آنها بلند تر و هیکلشان نیز از ریخت و قواره قبلی خارج شده بود با یک نگاه میشد گفت که زیبا تر از قبل شده اند
من این قفس را توی گوشه حیاط جاداده بودم وقتی براشون دون و اب آماده می کردم مقداری از دانه ها بیرون می ریخت و از این ریخت و پاش پرنده های دیگری منتفع می شدند انها به کنار قفس می امدند تا دانه های ریخته شده را بخورند دو مرغ عشق من با دیدن این پرنده ها به وجد می آمدند و با سر و صدا کردن های عجیب و غریب می خواستند که به سمت آنها بروند اما توری محکمی که من برای حفاظت انها به دور قفس کشیده بودم مانع از این خواسته می گشت.
گاهی از پشت پنجره به تماشای این شوق بی وصف انان می نشستم و از اینکه این دو اینگونه به بیرون علاقه پیدا کرده اند گاه به خود می بالیدم زیرا فکر می کردم که با بزرگ کردن قفس انها باعث این شوق شده ام و در واقع این حیات جدید را از من دارند
اکنون می دانستم چقدر دلشان می خواهد بیرون و در مابین گنجشک ها و یاکریم های مقابل قفس باشند این دو پرنده پس از انکه پریدن در قفس بزرگ تر را آزمودند این هیجانات نیز بر آنان موستولی شد اینقدر ادامه یافت تا یک روز به بر اثر بی احتیاطی من درب قفس باز ماند و هردو ب در مقابل چشمان حیرت زده من از قفس بیرون زدند نوع پرواز آنان و شوق پریدنشان واقعا دیدنی بود هیجان زده و متاثر بودم سعی کردم که با پاشش آب بر روی یکی از انها موفق به گرفتنش بشوم اما چنین نشد او به اتفاق همنوع دیگرش به روی درخت چنار رو به روی درب حیاط نشست و این بیشترین فاصاله بین من و آن دو پرنده بود
فکر می کردم پس از پرسه زدن گرسنگی به سراغشان می آید و خود بر می گردند اما چنین نشد غروب و شب را بدون قفس در در لا به لای درختان طی کردند یک گربه نیز که در همسایگی ما وجود دارد می دانست که انان در کجا هستند با اهستگی به انان نزدیک شد و من که نگهبانی این اتفاق را به عهده داشتم با پرتاب چوب گربه را موقت از صحنه به دور کردم
یک روز بعد از گریز این دو پرنده من محدد ان دو را روی درختها دیدم و غروب روز دوم در یک نگاه ناباورانه مرغ عشف ماده را در دهان گربه قهوهای رنگ که بسیار هیجان زده بود دیدم گربه به سرعت می دوید گویی میدانست چه فرصت بکری را به دست آورده است برای هر حرکتی که از این وضعیت پیشگیری گردد هیچ فرصتی نمانده بود
ار جفت نر نیز بی خبر بودم هنگامیکه ماجرای پرنده را به یکی از همسایه ها توضیح دادم ایشان نیز گفتند دیشب قبل از آنکه بخوابم یکی از گربه ها در مقابل چشمان من یک پرنده را از لای درختها گرفت و در تراس خانه ما او را پاره کرد و خورد پرنده بی نوا چقدر جیغ می کشید.
اکنون با گذشت چند روز از این ماجرا به این موضوع اندیشیدم که گاهی ازدی چقدر تلخ و چقدر می تواند مهلک باشد و چنین نیز شد .
اکنون قفس آنان خالی از آن دو می باشد گربه قهوه ای رنگ را بار ها دیده ام آرام از لبه دیوار می گذرد گاهی به این سو و یا آن سو نگاهی می کند شاید منتظر تعداد بیشتری مرغ عشق است .
گاهی با تلفیق ن غفلت و شوق بی مورد چه اتفاقات نا باورانه ای رخ می دهد
اگر شوق آزادی ان دو پرنده اینگونه بی حد و حسر نبود شاید غفلت من نیزبه تنهایی برای مرگ آنان کافی نبود .